اینم از این- خدا فز

 
حتی
نویسنده : Gloomy Coughs - ساعت ٦:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/۱۱
 

 

در سکوت این هجو سنگین من از تنها نشستن و بیتابی خوردن خسته ام.

Destruction Of P15 Million Worth Of Substandard Sanitary Wares


 
comment نظرات ()
 
 
می دانم
نویسنده : Gloomy Coughs - ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/۱۱
 

تنها

اگر دمی

کوتاه آیم از تکرار این پیش افتاده ترین سخن که "دوستت دارم"ٰ،

چون تندیسی بی ثبات بر پایه ی ماسه

به خاک در می غلتی

و پیش از آنکه لطمه درد در هم ات شکند

به سکوت

می پیوندی.

پس، از تو چه خواهد ماند

چون من بگذرم؟

تعویذ ناگزیر تداوم تو

تنها

تکرار "دوستت می دارم" است؟

با این همه بغضم اگر بترکد...... –

نه

پر کاهی بر آب بنخواهد رفت

می دانم!

احمد شاملو

مدایح بی صله-1371

 

 

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
گربه گرایی
نویسنده : Gloomy Coughs - ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/۱۱
 

I don’t know" illustrator" done by:

همین رخوت های خفیف زندگی هستن که از پا درت میارن و بدون اینکه بفهمی وسواس ذهنو تشدید میکنن. حالا گاهی جسمیش بروز میکنه و گاهی اصلا نمی فهمی که چه جوری خودت به مجازات بدون اینکه بفهمی چقدر گندس تن دادی.....مثلا یه سوزن ماه هاست افتاده رو زمین و تو برش نمی داری. هر روزم میبینیشا. ورش نمی داری. حرصتم میده. هی نگاش میکنی، می بینی که فقط باید دستتو دراز کنی و نمی کنی و بدتر اینکه اتاقتم که تمیز می کنی اونو بر نمی داری، روان نژندی ببیین چه گویاست.....دیروز بالاخره یکی از همین رخوتا خرمو خورد. از اردیبهشت که laptop خریدم هنوز پرینترمو براش تعریف نکردم و گاهی در خیابانها به دنبال پرینت....آخرین مهلت دوسالانه 5 شنبه ست و من هنوز کارامو پرینت نگرفتم. دیروز رفتم جایی که همیشه کارامو پرینت میگرفتم، گفت برو ساختمون روبرو-طبقه 2 – واحد 6...ساختمون روبرو عجیب بود....حجیم بود و اسمی نداشت...در عین مدرن بودن متروک بنظر می رسید. ساختمون پر پله بود...پله های ریزی که دور می چرخید. حالا منم با این پای لنگ زخمی خودمو میکشیدم بالا. و هر پله واسه خودش قوی ای بود. طبقه دوم یه راهرو بود پر از در. درهای لاغر و مساوی و بدون شماره. تا ته راهرو رفتم و هیچ دری هیچ شماره ای نداشت و بی نهایت پیچ و تاب الکی...حرصم درومد. مگه میشه این همه واحد از هم متمایز نشونده! برگشتم پایین و اطلاعات رو دو دستی چسبیدم. می خواستم بگم خوب این لوییس بنوئل کجاست؟ نمردم و فضای کار بنوئلم دیدم. عین فیلم bourgeoisie بود. آقاهه با اعتماد به نفس کامل گفت که خانوم واحدها شماره دارن و لابد تو دلش هرهر به من می خندید که شماره هارو ندیدم. تصور کن دوباره: زانو- پله های ریز- پیچهای موذی – نفرین بر تنبلی که پرینتر خونست و من زجری میدم اطراف مغزمو. و باز درهای بی شماره. یهو یه اقایی رد شد که چسبیدمش آقا شما اینجا شماره می بینید؟ گفت نه و رفت... حالا ( ی 1) کجا و کدوم واحدو آگاهیش بر سرگردانی مردم بماند و (حالای 2)عدم آگاهی دربون یه طرف و من اون وسط بی پرینت یه طرف. اومدم پایین و یه راست رفتم تا دیگه حرف حروم دربون نکنم. رفتم یه همبرگر خریدمو با گربه دانشگاه نشستیم خوردیم و سر خیارشورم دعوا کردیم اما آخرسر اون برد. اصولا در دانشگاه هنر همه چی با پررویی جواب میده و فکر کن که من به گربهه بچربمم البته چون دفعه آخری بود که دانشگاه ناهار می خوردم خواستم کمی هم حس فداکاریمو گسترش بدم. آره خلاصه این رخوت درونیه که حستو می دزده و من می دونستم که امروز می خوام این کتونیمو بپوشم و می دونستم که این جلوش خیلی گرده و ممکنه ناخن پامو اذیت کنه. نه ناخونامو کوتاه کردم نه از یاد این کفش و برنامه گول زدن ذهنی روزانه توسط لباسات گذشتم. حالا تحمل کن! حالا روان نژندی رو گسترش ببخش ....  مطمئنم اگه امروز برم اون ساختمون حتی دیگه نیست چون جذامش از شماره هاش شروع شدن.....

راستی این سایت عجب بیخوده. آرشیو آذرم نیست...اون همه عکس و نوشته.....گفتم بتپم یه بلاگ خارجی...دیدم ای بابا .....یعنی دقیقا همون ای بابا....پرینتو بگو....سوزن رو چه جوری سرشو زیر آب کنم....خدارو شکر که فردا نمی خوام این کفشو بپوشم و الا امشب به راضی کردن این رخوت خفیف می گذشت که ناخونامو باید کوتاه کنم....


 
comment نظرات ()
 
 
dream deferred
نویسنده : Gloomy Coughs - ساعت ۳:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/۱٠
 

What happens to a dream deferred?

 

Does it dry up

Like a raisin in the sun?

 

Or fester like a sore-

& then run?

 

Does it stink like rotten meat?

Or crust and sugar over-

Like a syrupy sweet?

 

Maybe it just sags

Like a heavy load.

 

OR DOES IT EXPLODE?

 

Langston Hughes(1902-1967)


 
comment نظرات ()
 
 
سخت
نویسنده : Gloomy Coughs - ساعت ٢:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/۱٠
 

این شب هم نمی گذرد.

خروارها بطالت را

با دستهایم به تیرگی دیوار پتک می کنم

و هجوم تو را تحمل می کنم

...............

تو هم لبهایت را دوخته ای ؟

و راز موریانه ها را روی پوستت می پرستی؟

 


 
comment نظرات ()
 
 
I need a vampire, a KIND one!
نویسنده : Gloomy Coughs - ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٩
 

بله خوب خوابیدم

نه قرص نخورده بودم

نه خواب بد ندیدم

نه بابا گریه کجا بود.....

بله صبحانه خوردم

بله درست می کنم می خورم

بله شومینه روشنه

بله ........

چشم

“Tis now the very witching time of night,

When churchyards yawn and the hell itself breathes out

Contagion to this world. Now could I drink hot blood,

And do such bitter business as the day

Would quake to look on. Soft! Now to my mother,-

O heart, lose not thy nature; let not ever

The soul of Nero enter this firm bosom.

Let me be cruel, not unnatural;

I will speak daggers to her, but use none;

My tongue and soul in this be hypocrites-

How in my words soever she be shent,

O give them seals, NEVER, my soul, consent!

 

Hamlet, Act III, scene II


 
comment نظرات ()
 
 
What has been remained inside me that is not loved by you?
نویسنده : Gloomy Coughs - ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٧
 

Done by Anslem Keiefer (my best contemporary artist)


 
comment نظرات ()
 
 
esse est percipi
نویسنده : Gloomy Coughs - ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٥
 

"to be is to be perceived.", according to Berkeley, this is the most basic feature of all sensible objects; for spirits, on the other hand ("to be is to perceive").

 

Peter-Joel Vitkin


 
comment نظرات ()
 
 
آن هیچ مجسم
نویسنده : Gloomy Coughs - ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٥
 

تمام چیزهایم به هیچ نمی ارزد

 

و من برایشان نقشه می کشم، می جنگم

 

با دو دستم می چسبم

واز آن هیچ مجسم  فرار می کنم

 

آن هیچ مجسمی که در صدای سقوط قدمهایم

 

در چاله های آب گرفته تاریک طنین می اندازد.

 

(این شعرو نمی دونم مال کیه )

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
post-it سبز
نویسنده : Gloomy Coughs - ساعت ٩:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/۳
 

خلاصه که شیرین امروز کلی ادای تو رو درآوردم....رفتم سراغ تفریح شهر کتاب و کلی لوازم تحریر رنگی رنگی خریدم اگه بودی فحش میدادی که باز افتادم به ولخرجی...اما می دونم که خودتم دووم نمی آوردی. از اون جامدادیا که گل داشت و من پارسال قرمزشو خریدم جای cd شم آورده بود؛ و اون رنگی که تو دوست داشتی و اونا تموم کرده بودن، به هر حال دلم نیومد بخرم. اگه بدونی چیا خریدم، این خر کردنای فردی رو از تو یاد گرفتم. انگار واسه دخترم که بخوام شروع کنه به نقاشی کشیدن وسیله خریده باشم کلی خرت و پرت رنگی گرفتم. اگه بودی دعوامون نمی شد چون تو سبزارو برمی داشتی من قرمزارو...راستی به یادت یه post-it سبز خریدم. من و سبز، باورت میشه؟  یه قیچی گل گلی با یه نوار چسب گل گلی گرفتم....راستی دیوونه مرسی.....می خوام دامن گل گلیمو.....اونجا تو اون وضعیت یاد گلای من بودی؟؟؟؟ ناراحت نشو اما به off هات خندیدم...همیشه که امید میدادی مبهوت نگاه می کردم، اما پریروز خندیدم.....فکر کن چیزایی که نوشته بودی حقیقت داشته باشه. هم به اونا هم وقتی از شهر کتاب اومدم بیرون زار زار خندیدم.

اصلا امروز روز تو بود....به تقلید از تو کنتاکتهای عکاسی رنگیو که پارسال داشتیم و وای چه خوب بود، زدم به دیوار و دلم تنگ شد واسه اون عکسات که فیلتر را رو تغییر میدادی تو آگران و با خلاقیتت یه نمره اضافه گرفتی. هر چند که با اون یه نمره، نمره هامون مثل هم شد :)

دیگه آرشیومم ازت داره ته میکشه...اینو چون رنگیه میذارم واسه موجوداتی که امروز کاملا به یاد تو خریدم...دقیقا همینقدر شادن و منم عین چهره تو....هنوز زار زار می خندم!

 


 
comment نظرات ()